داستانک " قدرت اندیشه "
پیرمرد تنهایی در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولی چاره ای دیگر نبود تا از او كمك بگیرد.پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با این وضعیت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولی در صورتی هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر.
زمان زیادی نگذشت تا اینكه پیرمرد تلگرافی را با این مضمون دریافت کرد :پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهی چه کنی ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
( ادامه مطلب )
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . " پیر هندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب"
داستان فوق العاده در مورد عشق
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز
( ادامه مطلب )
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت"من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم" هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. “
شمع دوم گفت: “من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . “ حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید“ من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. “ با اندوه کفت: پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
گفت : كسی دوستم ندارد . می دانی كه چه قدر سخت است ، این كه كسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود كه جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه كن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را كثیف می كنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می كشند . برای این كه زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدك ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یك گل ، دوست داشتن یك پروانه یا قاصدك كار چندانی نیست . اما دوست داشتن یك سوسك ، دوست داشتن " تو " كاری دشوار است . دوست داشتن ، كاری ست آموختنی و همه كس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، كسی را كه تو را دوست ندارد ، زیرا كه هنوز مومن نیست ، زیرا كه هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست .
آن كه بین آفریده های من خط كشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ كوچكم ! نزدیك تر بیا و غمگین نباش . قشنگ كوچك نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید كه نازیباست.
خداوندا آنان که دل به تو داده اند
انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند
اسرار نگفتنی را به تو می گویند
هر چه می خواهند از تو می خواهند
الهی اینان در دیار غربت پراکنده اند
و سخت بی کس و بی آشنا به سر می برند
جهانیان از عاشقان تو بیگانه اند
و خودپرستان از سوز و گداز عشق بی خبر
الهی هر آن دم که از وحشت تنهایی به تنگ آمدند
با یاد تو سرگرم می گردند
و با دورنمای وصال تو ، خوشحال و شادمان می گردند
همچون پرتوی که به خورشید بازگردد
و همانند قطره ای که در دریا فانی شود
هستی اندک خود را در اقیانوس بیکران وجود ، محو خواهند کرد
الهی دامنه ی لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان
دل می خروشد و جان می نالد
معانی در صندوق سینه بر سر هم توده انباشته است
کو آن واژه ای که بتواند ترجمان احساسات باشد
و اسرار دل را بی پروا فاش کند
پروردگارا هر آن دم که زبانم رازنگفته خاموش گردد
وگفتارم در آغاز به پایان رسد
تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی نگارش بخوان
اگرچه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است
اما در پیشگاه عظمت و قدرت تو ای خداوند مهربان
بسیار ناچیز و آسان است ...
nemidonam In chand roz ro che tori gozarondam amma har chi bod ba tamame badbakhtiash gozsht doroste ghesye man hamishe hasto edame dare vali agar khoda nabashe zendegim soto kore soto kore....nemdonam age khodaro nadashtam che mikardam.harchand hichvaght bandeye khobo harf gosh koni vasash naboodam vali khob on ke bozorgtar az in harfast.be kochikio bozorgie bandehash kheili tavajoh nemikone.dare rahmato keramatesh be roye hameye bandehash baze...DOseT DaRaM KHoda JOOnaM
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست.
" گنجشك گفت:
" لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:
" ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. " اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
هیچ جای دوری نیست
.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید
.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعمش را چشید . اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تو حرف بزند،همان لحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت فرود اید
همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری . نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویا در اوج بزرگ ترین شادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری.
جایی که دلت برای او تنگ است .
باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد. زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید . برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید. جورج بوش هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید . فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم€¦ پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده €¦ پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون .
یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین ادم هایی که همه سرد و غربند با تو
تک و تنها به تو میاندیشد و
دلش از دوری تو دلگیر است
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته بر درمانده
و شب و روز دعایش اینست
زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی
و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد
یک نفر هست که دنیایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد
و دعا میکند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش
راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید به
شب معجزه و ابی فردا برسی
هر کجا هستی به سلامت باشی
پيامبر جبرییل نزد رسول خدا(ص) آمد و گفت: اي پيامبر! خداوند تبارك و تعالي مرا با هديهاي به سوي تو فرستاده است كه پيش از تو ، به كسي چنين هديهاي عطا نفرموده است. رسول خدا (ص) فرمود: آن هديه چيست؟
گفت:صبر و شكيبايي و حتي بهتر از صبر.
حضرت رسول پرسيد: بهتر از صبر چيست؟
جبرئيل گفت:خشنودي (به ارادة الهي) و بهتر از آن .
حضرت پرسيد: بهتر و نيكوتر از رضا چيست؟
جبرئيل گفت:پرهيزكاري و نيكوتر از آن.
حضرت پرسيد: بهتر از اخلاص چيست؟
جبرئيل گفت:يقين و بهتر از آن .
حضرت پرسيد: بهتر از يقين چيست؟
جبرئيل گفت: راه وصول به درجة يقين ، توكل بر خداي عزوجل است.
حضرت پرسيد: توكل بر خداي عزوجل چگونه است؟
جبرئيل گفت: رسيدن به اين آگاهي كه مخلوقات نميتوانند به انسان نفع يا ضرري رسانند و يا به او بخشش كنند و يا مانعي در برابرش باشند. به كار بردن اين آگاهي باعث نااميدي (و دل كندن) از مخلوق ميشود.
اگر بندهاي چنين باشد، كاري براي غير خداوند انجام ندهد، جز به خداوند به كسي اميدوار نشود ، از كسي غير از او نترسد و به هيچ كس جز خداوند، چشم طمع نورزد ؛ و اين معني توكل است .
حضرت پرسيد: اي جبرئيل! تفسير صبر چيست؟
جبرئيل گفت:صبر يعني داشتن حال يكسان در ناراحتي و خوشحالي ، تهيدستي و توانگري و گرفتاري و سلامت . صبر يعني شكايت نكردن به مخلوقات از آنچه كه از بلا و گرفتاري به ايشان ميرسد .
حضرت پرسيد: تفسير قناعت چيست؟
جبرئيل گفت: قانع شدن به آنچه كه از دنيا ميرسد . قانع شدن به چيز كم و شكر گفتن براي اندك .
حضرت پرسيد: تفسير خشنودي چيست؟
جبرئيل گفت: خشنود كسي است كه چه دنيا به او برسد و چه نرسد ، بر خداوند خشم نگيرد و به اندكي از عمل خوب ، از نفس خود راضي نشود .
حضرت پرسيد: اي جبرئيل تفسير پرهيزكاري چيست؟
جبرئيل گفت: پرهيزكار كسي است كه دوست بدارد آنچه را خداوند دوست دارد . دشمن بدارد آنچه را خداوند دشمن دارد . از حلال دنيا كناره بگيرد و به حرام آن توجه نكند ؛ زيرا در حلال دنيا حساب است و در حرام آن عقاب .
بر همه مسلمانان ترحم نمايد همچنان كه به نفس خود ترحم ميكند . از پرحرفي كناره بگيرد همچنان كه از مردار بدبو دوري ميكند . از زرق و برق دنيا اجتناب كند تا مبادا او را فرا گيرد . آرزويش را كوتاه كند و مرگش را در نظر آورد .
حضرت پرسيد: تفسير اخلاص كدام است؟
جبرئيل گفت: مخلص آن كسي است كه از مردم چيزي نخواهد تا آن را بيابد . و هنگامي كه آن را يافت ، راضي شود . هر گاه چيز اضافهاي در نزد او بماند ، در راه رضاي خدا بدهد . كسي كه از بندگان چيزي درخواست نكند ، به راستي كه به بندگي خداوند اقرار كرده و هر گاه چيزي بيابد ، راضي است و خداوند هم از او خرسند است .
حضرت رسول پرسيد: تفسير يقين چيست؟
جبرئيل گفت: صاحب يقين ، كارهايش براي خداست ، چنان عمل ميكند كه گويي خداوند را ميبيند و اگر خدا را نميبيند ، خدا او را ميبيند .
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 2
] [ صفحه بعد ]



